برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
به آسمان شب مینگرم، به ماهی که تو باشی
به آواز پرندهای گوش میدهم که نامت را زمزمه میکند
به درختی میاندیشم که از شوق تو به ثمر مینشیند
و بادی که عطر تنت را به ارمغان میآورد
میخواستم به دریا بزنم تا ماهی ها به سان دستهایی لابهلای موهایم برقصند
اما ساحل با صدای تو فرا میخوانَدم
و تو هرگز نخواهی دانست که چهگونه در من جاری هستی.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
کاش میشد مُرد. یه جای دیگه، یهجور دیگه، یه نفر دیگه، دوباره متولد شد.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
پتوی گرم ابرها تمام شهر را در آغوش کشیده. به دور دستها که مینگرم، هیچ چیز نمیبینم، جز تودهٔ سیمابگونی که گویی تا بینهایت ادامه دارد. یکجور عدم که دلم میخواهد در آن حل شوم و تمام این لاوجود را در آغوش بگیرم.
اما هرچه جلوتر میروم هستی بیشتر توی چشم و چالم فرو میرود. زمین، درختان، ماشینها، دیوارها، آدمها، آدمها، آدمها... و همهٔ ما محکومیم به بودن.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
شما اکنون شانزده سال و یازده ماه و بیست و نه روز است که سیزده سالهاید.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان