خرید بک لینک
روزای بعد از تولدم بود. زانوهامو توی بغلم جمع کردم و خیره شدم به رو به رو، درحالی که هیچی نمیدیدم گفتم: دنیای آدم بزرگا چهقدر مزخرف و کثیفه. (با خودم فکر کردم ما تو هر زمان از عمرمون آدمْ بزرگ محسوب

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 23:16

به آسمان شب مینگرم، به ماهی که تو باشی

به آواز پرندهای گوش میدهم که نامت را زمزمه میکند

به درختی میاندیشم که از شوق تو به ثمر مینشیند

و بادی که عطر تنت را به ارمغان میآورد

میخواستم به دریا بزنم تا ماهی ها به سان دستهایی لابهلای موهایم برقصند

اما ساحل با صدای تو فرا میخوانَدم

و تو هرگز نخواهی دانست که چهگونه در من جاری هستی.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 23:16

به هرسو قدم میگذاشتی پیکرهای کبود زمین را فرش کرده بودند. خورشیدْ بیتفاوت اشعههایش را همچو سیخ داغی توی چشمانت فرو میکرد و شیون زنی چون شمشیر بُرندهای هوا را میشکافت. فریاد ها متواضعانه گوشهایت

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 23:16

نزدیک به دو هفته است که هیچ چیز سرجایش نیست. از خواب بیدار میشوم و ضربان قلبم با ثانیه ها مسابقه گذاشته. از جا بلند میشوم دنیا سیاه میشود. انگار که زیر بهمن گیر کرده باشم، سنگین میشوم. از مدرسه برمیگ

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:47

چند روزی توی خونه تنها بودم. خرید کردم، برای خودم غذا درست کردم، کیک پختم، ظرفا رو شستم، خونه رو جارو کشیدم و گردگیری کردم. الان دیگه اونقدری بزرگ شدم که میتونن به حال خودم بگذارنم چند روزی رو تنهایی

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:47

کاش میشد مُرد. یه جای دیگه، یهجور دیگه، یه نفر دیگه، دوباره متولد شد.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:47

روزی میآید که تو دیگر نیستی و صدای تو را باد خواهد برد یاد تو خنجریست که روحم را میدرَد و همان دم کلاغی از سرْشاخهٔ لختِ درخت میپرد بین خودمان باشد، آن روز آمده تو نیستی و فصل ها با شتابی بیشرم

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:47

همانقدر که برای نوشتن اندوهم توانا هستم، برای شرح شادمانیام ناتوانم.

باری، باشد که شما نیز شادمان باشید.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:47

اولین بار تو دبستان وقتی همکلاسیم توی حرفاش گفت "دوستم" ناراحت شدم، تا اون موقع فکر میکردم تنها دوستش منم. بعد ها وقتی به کسی گفتم "دوستت دارم" متوجه شدم کسای دیگهای هم تو زندگیش بودن و هستن که دوستش

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:47

میدونی، من خودم میتونم یهجوری حال خودمو خوب کنم، یا حتی به خودم تلقین کنم که خوبم؛ اینطوری واقعا خوب میشم اما وقتی شماها هر روز میاید میگید چرا رنگت پریدهست، چرا اضطراب داری، چرا چند وقته سرحال

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:47

پتوی گرم ابرها تمام شهر را در آغوش کشیده. به دور دستها که مینگرم، هیچ چیز نمیبینم، جز تودهٔ سیمابگونی که گویی تا بینهایت ادامه دارد. یکجور عدم که دلم میخواهد در آن حل شوم و تمام این لاوجود را در آغوش بگیرم.

اما هرچه جلوتر میروم هستی بیشتر توی چشم و چالم فرو میرود. زمین، درختان، ماشینها، دیوارها، آدمها، آدمها، آدمها... و همهٔ ما محکومیم به بودن.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:47

شما اکنون شانزده سال و یازده ماه و بیست و نه روز است که سیزده سالهاید.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:47

صفحه بندی